دلنوشته1
من صبح روزی به دنیا آمدم که خورشید نور نداشت
بیلم را برداشتم و به معدن رفتم و16تن ذغال نمره ی 9 بار زدم
رئیس ریزه ام گفت:ها،ماشالاه!خوشم آمد
تو شانزده تن بار می زنی و به جایش آنچه داری
اینکه یک روز پیرتری و تا خرخره در قرض فرورفته ای
آهای پطروس مقدس!دور روح ما خیط بکش
که ما روحمان را به انبار کمپانی سپرده ایم.
وقتی می بینید دارم می آیم بهتر است کنار بروید
خیلی ها این کار را نکردند و مردند.
من یک مشتم آهن است-آن یکیش فولاد
اگر مشت راست،بهتان نگیرد،مشت چپم می گیرد،
بعضی ها معتقدند،که آدم از خاک خلق شده
اما مرد فقیر دیوانه ای هم هست
که از عضله و پوست و استخوان
و از مغزی ضعیف و پشتی قوی.
تو شانزده تن بار میزنی و آنچه به جایش داری
اینکه یک روز پیرتری و تا خرخره در قرض فرو رفته تر
آهای پطروس مقدس!ما را به مرگ مخوان
ما نمی توانیم بیاییم.
ما روحمان را به انبار کمپانی سپرده ایم.
ما روحمان را،
به انبار
کمپانی سپرده ایم. غربزدگی-جلال آل احمد