سلامی صرفا جهت خداحافظی
ممنون.خدانگهدار
ممنون.خدانگهدار
باز باران بارید
خیس شد خاطره ها
مرحبا بر دل ابری هوا
...
هر کجا هستی باش
آسمانت آبی
انجمن اسلامی دانشگاه گیلان
دلت از تمام غصه ها خالی
در میان بزرگان ما تعداد بسیار انگشت شماری که شاید از انگشتان یک دست هم تجاوز نکند وجود دارند که به صورت دفعی منقلب شده و تحول روحی بزرگی برایشان رخ داده و اصطلاحا راه صد ساله را یک شبه رفتند.
قاعده و اصل در این مسیر مجاهدت و کوشش و پشتکار است که این افراد برجسته را به قله های بلند انسانیت و بندگی صعود می دهد.
یادم بماند این که شب میشود، روز میآید، باد میوزد و باران میبارد یعنی سایه خدایی تو هنوز بر سر ماست.
کارهای سخت را خودت کردهای و گفتهای که کار ما در این دنیا، فقط نگاه کردن است. این که فقط چشمهایمان را به خوب دیدن، ظریف نگاه کردن و دقیق دیدن عادت بدهیم. تو شدهای نقاش و جهان را نقاشی کردهای و از ما خواستهای که هنرمندانه به این تابلو که کار بینظیر توست نگاه کنیم و رد سرانگشتان تو را و جای پای تو را در تمام این نقش و نگارها پیدا کنیم و با چشمهایمان بدویم دنبال نشانهای که نشانی از تو داشته باشد. تو خواستهای به این چشمها یاد بدهیم که باد اگر میوزد و هوای گرم مردادی را کمی خنکتر میکند، مطیع توست.
بهار، اگر باران نم نم و ناگاه میبارد و میخورد به شیشه پنجره اتاق، فرمانبردار توست.
این ابرهای پنبهای که کارشان پوشاندن خورشید است و وقت گذشتن از بالای سرمان هزار و یک شکل میشوند، نشانی از تو دارند.
اگر شب مثل یک پرده سیاه مطبوع میآید و خواب آرام را مهمان چشمهایمان میکند، آیتی از خدایی توست. اگر روز نرم نرم و با خورشید از پس کوههای شمال شهر، از راه میرسد، مخلوق توست. اگر این دریا آبی است و کرانههایش ناپیدا، اگر هزار ماهی ریز و درشت ِرنگی در دل دارد، نشانه کوچکی از بزرگی توست. تو از میان این همه کار بزرگ، کار کوچکی را به ما سپردهای و آن به تماشا ایستادن قامت تو در جهان است.
یادم بماند این که شب میشود، روز میآید، باد میوزد و باران میبارد یعنی سایه خدایی تو هنوز بر سر ماست.
آنه!تکرار غریبانه روزهایت چگونه گذشت؟
جوان ثروتمندی نزد عارفی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست.
عارف او را به کنار پنجره برد و پرسید: چه می بینی؟
گفت: آدم هایی که می آیند و می روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می گیرد
بعد آینه بزرگی به او نشان داد و باز پرسید: در آینه نگاه کن و بعد بگو چه می بینی؟
گفت: خودم را می بینم !
عارف گفت:
دیگر دیگران را نمی بینی !
آینه و پنجره هر دو از یک ماده ی اولیه ساخته شده اند : شیشه
اما در آینه لایه ی نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز شخص خودت را نمی بینی
این دو شی شیشه ای را با هم مقایسه کن :
وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می بیند و به آن ها احساس محبت می کند.
اما وقتی از جیوه (یعنی ثروت) پوشیده می شود، تنها خودش را می بیند
تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش جیوه ای را از جلو چشم هایت برداری،
تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان بداری.
http://www.iranromance.com/