29تیر را همواره به یادت گرامی می دارم.....پدر....

تابستان ۷۹ آن هنگام که باران نمی بارید...یادت هست،يادت هست نماز طلب باران پدر...پس سوگندت می دهم به آن نماز تبعیدشان مکن به لانه ای که برایشان مثل یک قفس است...پدر نمی تواند گل کاغذی درست کند پدر فقط می تواند در باغچه کوچکش برای ما گل بکارد.
پروردگارا زمان در دستان تو بی انتهاست.کسی قادر به شمارش دقایق تو نیست.روزها و شب ها سپری میشوند و دورانها چون گل شکوفا میشوند و از بین می روند.ما فقیر تر از آنیم که دیر کنیم.
پدر تمنای رحمتی دارم تا در کنار تو بنشینم.کارهایی را که در دست دارم بعد تمام خواهم کرد.جز از نظر به روی تو،قلب من آرام و قرار ندارد.امروز تابستان حسرتها و شکوه هایش را بر در پنجره من آورده است،اکنون گاه آن است که در سکوت بنشینم،رو در روی تو،و نغمه ی ایثار زندگی را در این سکوت و سرشار از خاطر آسوده بخوانم.
آه!می گویند چون بگذشت روزی،بگذرد هر چیز با آن روز.باز می گویند خوابی هست کار زندگانی زان نباید یاد کردن،خاطر خود را بی سبب تاشاد کردن،برخلاف یاوه ی مردم پیش چشم من و لیکن نگذرد چیزی بدون سوز.
یاد من آید از آن روز....
-این قطعه شعر هم تقدیم به پدر که احساس دیدار دوباره اش در دلم میجوشد...
"احساس می کنم در بدترین دقایق این شام مرگ زای چندین هزار چشمه ی خورشید در دلم می جوشد از یقین.
احساس می کنم در هر کنار و گوشه ی این شوره زار یاس چندین هزار جنگل شاداب ناگهان می روید از زمین و من به ديدار تو اميد دارم،پدر..."
احمد شاملو





