خوف و رجا که می گویند آمدن توست

گلی سرخ به دست می گیرم، به عکست نگاه می کنم
یک گلبرگ می کَنم، می آیی؟ یک گلبرگ می کَنم، نمی آیی؟
می آیی؟
نمی آیی؟
می آیی؟
نمی آیی؟
...
خبر می رسد که جسد تو را در سردخانه ای در طرابلس پیدا کرده اند. خبر می رسد که این خبر تکذیب شد.
خبر می رسد که تو در سال 1998 در زندان درگذشته ای. خبر می رسد که این خبر به شدت تکذیب می شود.
خبر می رسد که مشخص شدن سرنوشت تو در اولویت هیئت لیبیایی است. دل خبر می دهد که احتمالا در آینده تکذیب خواهد شد.
خبر می رسد که به نقل از منابع مطلع!!! تو تا زمان حمله ناتو به لیبی در سال 2011 زنده بوده ای.
سال گذشته این روزها برایت کمیته آزادی و استقبال تشکیل دادند، امسال اما هیچ خبری از هیچ کدامشان نیست. کفی بودند روی آب.
سال گذشته بود که حتی پوستر امام آمد را برایت طراحی کردند، اینکه صدای پایت از پس سالها غربت می آید...
اما تو نیامدی. یعنی هنوز آن شنبه یا یکشنبه نیامده که تو عزم آمدن کنی؟ می آیی؟
نمی آیی؟
خوف و رجا که می گویند آمدن توست...

بدون شرح

موشي در خانه تله موشي ديد. به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد. همه گفتند تله موش مشكل توست به ما ربطي ندارد. از حسب اتفاق، ماري در تله‌ي موش افتاد! خشمگين به هر سو خزيد و زن خانه را گزيد. طبيب آوردند و زن را بستري كردند. آن گاه، از مرغ برايش سوپ درست كردند. گوسفند را براي عيادت كنندگان كشتند و گاو را براي مجلس ترحيم سر بريدند. موش همه ي اين ها را از درز لانه مي نگريست و مي گريست!

«جمعه ی بی غروب»

 

ای خورشید، اینک، اوّلین اشعه های نورت، گونه های کوهساران را خواهد نواخت و جمال دشت و دمن را خواهد نمود. ای خورشید، چه بسیار گلهایی که در دل شب خفته اند و با طلیعهی تو شکفتهاند! چه بسیار درختانی که در سیاهی شب غنوده اند و با روشنایی تو رخ نموده اند! چه سبززارانی که در نبود تو آرمیده اند و با سرود تو بردمیده اند! چه رودها که در غروب تو بر سینه ی سنگها لغزیده اند و در طلوع تو دشتها را درنوردیده اند!

ولی افسوس! افسوس که هنوز، خورشید ما، رخصت تابیدن بر سرزمین دیدگان به ره مانده ی انتظار را نیافته است و سینه ی سیاه این شب دیجور را نشکافته است ! هنوز نور خویش را بر دشتهای خشک غربت نباریده است و قلب غنچه ی صبری در گرمای شعاعش نبالیده است.

ای چراغ آسمان! اینک ز افق شرق می تراوی و با دستان روشنت، کنج هر تاریکی را می کاوی. اینک جمالت را آشکار می سازی و جمعه ی دیگر را می آغازی. اینک چشمان شب زنده دار را نوید صبح می بخشی و بر دلهای بیدار می درخشی. چه شب های سیاهی که با آمدنت رخت بربستند و تیرگی هایی که بر خاک سیاه بنشستند! چه بسیار ستارگان دلداده ای که بر سرچشمه ی نور ره یافتند و چه شب زدگان آواره ای که از ظلمت لیل رخ برتافتند!

ادامه نوشته

تصویری دیده نشده از چارلی چاپلین پیش از مرگ !


ادامه نوشته

پلانتاگون ، اولین مزرعه عمودی در سوئد

ادامه نوشته

از روی گروه خونی افراد بفهمید چقدر موفق اند !!

ادامه نوشته

« سلطان آسمان ها » براساس داستان واقعی زندگی «یولی» دختر چینی که در پکن به  زیارت امام زمان علیه الس

ولی چشم هایش را بست و به دیوار تکیه داد شب از نیمه گذشته بود.حادثه ی دیروز تمام ذهنش را پر کرده بود. به راننده ای فکر می کرد که بجای کلیسا او را جلوی در مسجد پیاده کرده بود؛ جمعیت زیادی وارد مسجد می شدند.

«آیا راننده اشتباه کرده بود؟» این جمله ای بود که او مرتب به آن فکر می کرد.

چرا؟ چرا آن راننده او را جلوی در مسجد پیاده کرده بود؟


ادامه نوشته

تصویری از یك مغازه ساندویچی در آبادان!



باز باران با ترانه میخورد بر بام خانه
خانه ام کو؟
خانه ات کو؟
آن دل دیوانه ات کو؟
روزهای کودکی کو؟
فصل خوب سادگی کو؟
یادت آید روز باران؟
گردش یک روز دیرین؟
پس چه شد دیگر کجا رفت؟
خاطرات خوب و رنگین
در پس آن کوچه های بن بست
در دل تو آرزو هست؟
کودک خوشحال دیروزغرق در غم های امروز
یاد باران رفته از یاد
آرزو ها رفته بر باد
باز باران
باز باران میخورد بر بام خانه بی ترانه
بی بهانه
شایدم گم کرده خانه