احساس میکنم کوله ام سنگین شده...
عجب آدمهایی هستیم خودمون هم نمیدونستیما...
ماعجبیب آدمهایی هستیم،عجیب.تکلیفمان با خودمون هم مشخص نیست.وقتی بچه بودیم دنیامونم مثل خودمون ساده و بی ریا بود ،کوچیک و قشنگ اون موقع بزرگترین حسنش دل بزرگمون بود و بس .اما کم کم که بزرگ میشی همه چیز به چشمت کوچیک میاد ،میشه قفس.حلقه دوستات تنگ تر میشه،سخت تر انتخاب میکنی و میپسندی،امروز یه چیز از خدا میخای فردا یه چیز دیگه،یه روز قهری یه روز آشتی.یه روز مادی گرا میشی یه روز معنوی میشیو و مثل آخوندا حرف میزنی.
یه روز تصمیم میگیری فردا شروع کنی به درس خوندنو تو اتحان سراسری ارشد بترکونی ،همون فردا تا لنگه ظهر میخوابی و بعدش هم که بیدار میشی یه چیز میخوریو دوباره میگیری م خوابی.
یه چیز بد دیگه...
اینه که وقتی وارد دنیای معمولی و زندگی میشی دنبال پول جمع کردنی یعنی باید باشی.این حساب کتاب کردنها با روحیاتت جور درنمیاد ولی انگار یه چیزی شبیه جاذبه زمین مجبورت میکنه که بچسبی بهشو آینده خودتو فقط با سقف حساب بانکیت بسنجی.
اه ...
بدتر از اونم اینه که یه روزایی رو تو یه جمع دلسوزی گذروندی که اونجا با یه چیزایی مخالف و با یه چیزایی موافق بودی،راحت حرف میزدی مینوشتی، سیاه مشق مینوشتی ،نقد میکردی گاهی هم درتریبون آزادش فریاد میزدی که آقاجان این کارا و حرفا ضد اون چیزیه که تو کتابامون نوشتن تو قانون اساسی نوشتن تو مرامناممون نوشتن، ولی گذشتو آمدیمو چیزهایی که قبلا شنیدی رو الان با تمام وجود حسشون میکنی،بی عدالتی،قانون شکنی،دروغ....
قبلا فقط درموردشون حرف میزدی و می نوشتی و کسانی که اونو زیر پا گذاشتن نقد میکردی الان که از اون دنیا اومدی بیرونو و قراره یه عمر با این چیزا زندگی کنی و به عینه ببینی مسئولیتت بیشتره باید بیشتر حرف بزنی،فریاد بکشی،بنویسی ،اما نمییتونی،پس درد میکشی،یعد یه مدت که دردت آروم گرفت و مرخص شدی یا دوباره زره میپوشیو میری نبرد،یاچون جای زخم هات هنوز مونده و درد میکنه کلا بیخیالش میشی، یا چون این مرضا واگیرداره چه بسا خودت هم مبتلا بشی
ولی تو رویاهات همیشه دنبال خواسته های واقعیت هستیو و بااونا زندگی میکنی و همونهاست که انگیزه بهت میده که ادامه بدی شاید بیاید روزی که در مدینه فاضله رو به روت باز کنن و تو بشی شهروند نمونه اون.
به امید آن روز